|
ای خدای مهربون دلم گرفته از این ابر نیمه جون دلم گرفته از زمین و آسمون دلم گرفته آخه اشکامو ببین دلم گرفته تو خطاهامو نبین دلم گرفته تو ببخش فقط همین دلم گرفته
بوسه را دوست دارم اگر از لبهای تو باشد ، بوسه را دوست دارم اگر از روی عشق باشد . عشق را دوست دارم اگر معشوقه ام تو باشی ، عشق را دوست دارم اگر از روی ترحم نباشد تو را دوست دارم اگر برای من باشی.اما خودم را دوست ندارم زیرا بی تو ناقص و ناتوانم . ناتوانی من تنها زمانی تمام میشود که نیمه گمشده ام را در کنار خودم احساس کنم . زمانی میتوانم از خوشحالی پر بکشم به آسمان که امیدم برای پرواز تو باشی و بس پر پرواز من مهربانی توست ، امید پرواز من رسیدن به توست
رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟ چون می روم به بستر خود می کشد خروش
.. بی خبر از حال همدیگر خوابیدن چه سود؟ بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود؟ زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود؟ گر نرفتی خانه اش تا زنده بود خانه صاحب عزا تا صبح خوابیدن چه سود گر نپرسی حال من تا زنده ام بعد از مرگم اشک نالیدن چه سود ؟ زنده را در زندگی قدرش بدان ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود؟
دلم برات تنگ شده بود
فقط خدا می دونه چقدر فقط خدا می دونه چه بهانه هایی می گرفت از من این دلم میخواستم از دور ببینمت شاید دلم آروم شه انتظار و انتظار یه راهو صد بار رفتم و برگشتم به من می گن مجنون!! به تو چی؟ به تو که انقدر راحت از من گذشتی از من گذشتی... بی تو من هم رفتم که دیگر برنگردم
در اين دنيا به غير تو كسي را ندارم.. درد و اندوه و غم تو را بجان ميخرم فداي تو شوم.. فقط خدا و تو هستي كه بمن آرامش ميده.. اين برف و بوران هم ميگذره و بهار و تابستان ميشه.. تمام اندوه و غم هايمان تموم ميشه.. پس اشك چشماتو پاك كن همه چي تموم ميشه گريه نكن...گريه نكن...گريه نكن...ساكت شو گريه نكن
دفتر عشـــق که بسته شـد
برای عشق تمنا كن ولی خار نشو برای عشق خودت باش ولی خوب باش
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تورفتی ودلم ثانیه ای بند نشد لب تو میوه ممنوع ولی لب هایم هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر هیچ کس هیچ کس این جا به تو مانند نشد هر کسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تودر این سینه خداوند نشد خواستند از تو بگویند شبی شاعر ها عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد
جام باده سرنگون و بسترم تهی سر نهاده ام به روی نامه های او سر نهاده ام كه در میان این سطور جستجو كنم نشانی از وفای او بخدا در دل و جانم نیست هیچ جز حسرت دیدارش سوختم از غم و کی باشد غم من مایه آزارش بخدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله آه شدم صد افسوس که لبم باز برآن لب نرسید روزها رفتند و من دیگر خود نمی دانم كدامینم آن من سرسخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم؟
|